لیلی
… جیر جیر ِ ستاره ها
همخوانی صدای جیرجیرکها و سوسو ی ستاره ها در شب، آرامش زمان کودکی ام را به خاطرم می آورد …
گمان می کردم این ستاره ها هستند که چشمک زنان جیر جیر می کنند!
هنوز هم وقتی شبها صدای جیرجیرکها را می شنوم گویی که در خیالم نوری در دور دستها
سوسو می زند و این جیرجیر ها صدای آن نور افشانیست …
نوری چون ستاره های چشمک زن!
چشمانم را می بندم و در کوچه های خیالم در تاریکی شبها، زیر آسمانی پر ستاره و در
فضایی مملو از طنین صدای جیرجیرکها قدم می زنم …
چه خیال شیرینیست که در آن احساس کنی صدای ستاره ها را می شنوی!
رویاییست ناب که بر زمین قدم برداری و ماه و ستارگان را در دستانت تجربه کنی!
براستی چیست این آرامشی که در این تاریکی، دلم را به اوج می برد؟
تنهایی هایم را فراموش می کنم …
غصه هایم را از یاد می برم …
گویی که آرزویم همین لحظه بوده و بس !
لحظه ای که شیرین ترین ترانه ها را در دلم زمزمه می کنم و حتی سنگینی این جسم خاکی را
احساس نمی کنم …
براستی ستاره ها جیر جیر می کنند … ؟!
پس راز ِ هم صدایی ستاره ها و جیرجیرکها در چیست ؟!
شاید جیرجیرکها پیام آور شب و طلوع ستارگانند … !
عادله
بامداد شنبه ۲۵ شهریور ۱۳۸۵
من و مهر و ماه
… آمدم
این بار با دستانی فراخ که پرواز را فریاد می کنند
و با چشمانی که آیینه ی خورشیدند
همان خورشید مهر
… هم او که ماه را روشنی بخشید
عادله
یکشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸۶
فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم
نه، زن بودن ام را گریزی نیست
وقتی دلتنگی هایم
بوی مردی را می دهد
که خاطراتش را در چشمانم جا گذاشته
و دلم را با خود برده است
عادله
بامداد سه شنبه ۲۱ تیر ۱۳۹۰

